تبليغاتX
بین خطهای موازی
 
 
دوچرخه:اگر زندگی تون اینقدر سالمه بهتره دور عشق و عاشقی رو خط بکشین.
قطار:این مورد بیشتر در ادبیات و سینما کاربرد داره ماشین:وسیله کلاسیک با نتایج کاملا متفاوت که بستگی داره به مارک، مدل و رنگ ماشین و میزان مهارت در رانندگی و اینکه چه کسی پشت فرمون باشه و….

اتوبوس:کسی که با اتوبوس رفت و آمد می کنه بیخود می کنه که عاشق شه.
قایق(فری):اگر سفر بدون معشوقه که بهتره یه بازنگری توعشق بشه، با معشوق هم آخر عاقبت نداره چون غرق می شی اما طرف زنده می مونه.
هواپیما:فعلا شکل ایده آله بشرط اینکه دائم ته صف ایزی جت نباشی
فضاپیما:این مورد دیگه به عشق ربطی نداره فقط جنسش مرغوب بوده

  نوشته شده در  12 Nov 2010ساعت 3 AM  توسط من  | 
آمریکا سرزمین آرزوها نیست ٬ هالیوود سرزمین آرزوهاست.
  نوشته شده در  17 Mar 2010ساعت 7 AM  توسط من  | 
تمام هم و غم سرکوبگران بر یک اصل استوار است : کتک زدن مردم با باتوم ، حمله به اجتماعات با موتور ، شلیک گاز اشک آور  و شلیک مستقیم به مردم برای متفرق کردن جمعیتی که در خواسته و اعتراض متحدند. اگر تمام آنچه در خبابانها یا اینترنت را دیده اید جمع بندی کنید به همین نتیجه می رسید و راه حل راهکارهایی است که امکان به هم پیوستن را فراهم می کند و ترفند های تفرق را خنثی می کند. یافتن راه حل زمان می طلبد ، اما نکته اصلی این است که چطور بیشتر با هم باشیم و بتوانیم بیشتر در کنار هم جمع شویم. به نظرم این مهمترین سوالی است که این روزها جنبش سبز باید به آن پاسخ دهد.
  نوشته شده در  26 Jul 2009ساعت 3 AM  توسط من  | 
مهمان برنامه : من یک گله ای دارم.

مجری: از چی؟ از کی ؟

مهمان برنامه: از همه

مجری: حق دارید !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  21 Jul 2009ساعت 2 AM  توسط من  | 
یکی رابطه را از بیرون دیده ، یکی فقط از درون ، یکی فکر می کند به تعادل رسیده یکی در نفرت مانده. راهی برای تقاطع دو دیدگاه نمانده ، اما چه بخواهیم چه نخواهیم  گذشته و آینده مان از هم جدا نخواهد شد ، نه راهی برای جدایی است نه برای پیوند مجدد، مثل سرگذشت مردم ایران در این روزها . دو چیز زندگی را نابود می کند ، ترس از آینده و حسرت گذشته ، به آینده امیدوار باشیم یا گذشته را فراموش کنیم ؟ راه سومی هم هست ؟
  نوشته شده در  19 Jul 2009ساعت 1 AM  توسط من  | 

مدتهاست ننوشته ام اما پیگیر بوده ام آنچه در ایران اتفاق افتاده، چه کسی دنبال نکرده ؟می نویسم برای اینکه فکر می کنم این حرف کمتر گفته شده ،حدیث نفسی در بستر تحولات ایران.

یادم می آید  کودکی دبستانی بودم. ماهها مدارس تعطیل بود در جریان انقلاب پنجاه و هفت. در آن شهرستان کوچک ، شبها برق می رفت و بنا به خواست مادر مثل وقتی که مدرسه می رفتیم زیر نور گرد سوز مشق می نوشتیم و از مادر می پرسیدیم شاه خوبه یا آقای خمینی ؟ و مادر بيمناک از سلامتی ما ،نه مستقیم اما آنگونه که ما می فهمیدیم می گفت آقای خمینی. تظاهرات و تیر اندازی را در آن شهرستان کوچک می دیدیم و می شنیدیم و با دایی که در سرمای زمستان با دستهایی پوشیده در دستکش چرمی دست کوچک مرا می گرفت در تهران به تظاهرات شبانه می رفتیم و  شعار می دادیم.

در حیاط خانه مادر بزرگ در نزديكي میدان ژاله نشسته بودیم  و صدای تیراندازی  اينقدر نزدیک بود که از حیاط به داخل رفتیم . فردایش سوار بر موتور دایی میدان ژاله را از اول صبح گشتیم و رد خون را بر سنگفرشهای قرمز ابتدای خیابان پیروزی فعلی پیدا کردیم. انقلاب پیروز شد و ما دوباره ساکن زادگاه- تهران- شدیم .يادم می آید روزی که صدای هق هق شدید مادر ما را نگران از اتاقمان بیرون کشید و فهمیدیم هفده ساله ای از نزدیکان که کمتر کسی بهتر از ما می دانست چه بی ریا از هر آلودگی مبرا بود اعدام شده. اندکی بعد خواهرش مدتی بعد در خانه ما پناه جست و به من می گفت تو چرا انقدر کوچولو موندی و مادر کتابهایم را را که در ابتدای نوجوانی می خواندم تا دنیای بزرگترها را بفهمم در پیت حلبی در دستشویی سوزاند. هر روز صدای تیراندازی میشنیدیم و چهره نگران بزرگترها را می دیدیم که در این باره حرف می زدند. تازه به ابتدای دبیرستان رسیده بودیم که همکلاسی و همسایه شهرستانی اعدام شد و کلی دوست و آشنای دیگر دستگیر . یادم می آید که دیگر معلمهای مهربانی که در ساعتهای مدرسه جای مادرم را می گرفتند در مدرسه نمی دیدیم. دیگر موی زنها را در خيابان نمی دیدم و از خود می پرسیدم موی زنها قشنگ است چرا آن را می پوشانند و معلمم را که در زنگ ناهار با من قدم و حرف میزد در تلویزیون دیدم که می گفت دشمن انقلاب بوده و تلویزیون می گفت اعدام شده.

جمهوری اسلامی برای من و نسل من از همان سالها مشروعیت و اعتبار نداشت . همان موقع که حتی پوشیدن شلوار جین در تهران شجاعت می خواست .در بحبوحه جنگ به دانشگاه رفتیم که در آن سنگر بندی بود ، هر روز تشییع جنازه بود و در میان جنازه ها همکلاسیهایمان. در دانشگاه حتی نمی شد آستین کوتاه پوشید و همه آن سالها بدون کلمه ای حرف با دختران همکلاسی گذشت. حق می دهم به جوانانی که اکثریت جامعه را تشکیل می دهند و رویدادهای اجتماعی، برای آنها پس از آن اتفاق افتاده که شروع به کشف هویت خود کردند -یعنی بعد از دوم خرداد. عضوی از همان نسل را در خانواده دارم. خوشحالم که بعد از بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت به هم پیوستیم .حالا ما تجربه اصلاح ناپذیری رژیم را با نسل بعد از انقلاب که تجربه ما را از سر نگذرانده و ما را باور ندارد شریک شده ایم .این اتفاق مبارکیست. حالا همه با همیم.

 

  نوشته شده در  13 Jul 2009ساعت 3 AM  توسط من  | 
هرگز دلم نمی خواهد جای خدا باشم

اگر خدایی هست

همه وقت رنج و مصیبت یادش می افتند

اما گاهی جای خدا هستم

چه تلخ!

  نوشته شده در  21 Apr 2009ساعت 3 AM  توسط من  | 
دل به دریا زده ام تا کنار اقیانوس

موج غم بر سرم آوار می شود؟

یا غبار غم از وجودم می شوید؟

باید رفت و دید.

تنها باش

اما با خود تنها نمان

  نوشته شده در  19 Apr 2009ساعت 11 PM  توسط من  | 
حست را که گم کنی

خطرناک است

ممکن است او را گم کنی.

حست که در کار باشد

اما او را گم کرده باشی

دردناک است

  نوشته شده در  19 Apr 2009ساعت 11 PM  توسط من  | 
همیشه می اندیشیدم

 تلخ ترین  آن است که

کسی  نباشد با او سخن بگویی

اکنون برین باورم

 دردناکترین آن است که

نتوانی به کسی بگویی

 

  نوشته شده در  4 Mar 2009ساعت 4 AM  توسط من  | 
تجربه یعنی اینکه

زندگی را دوباره زندگی کنی

و این وقتیست

که از تجربه ات حرف بزنی

با کسی امن

 که می فهمدت

وگرنه تمام تجربه ها بی معناست

  نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 2 AM  توسط من  | 
آه تنهایی

دنیای کوچک من با تو معنی پیدا می کند

به وسعت ابدیت می شود

قدر تو  را می دانم تنهایی

هر وقت خواستم شریکی پیدا کنم

و تو را بیرون کنم

کسی در دنیایم جا نشد

دیگر دنیایی نداشتم

حقیر و  آواره بودم

مرز حقارت و بزرگی چه باریک است

 

  نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 2 AM  توسط من  | 
سی سال عمر بس است

بعد از آن نه یاد می گیری

نه پر شوری

نه دوست می داری

نه دوست داشته می شوی

عمر را بیخود کش نده

ترسو می شوی

بی عشق

روزمره

تنها

نا امید

سی سال پرشور زندگی کن

و بعد با آرامش بمیر

عصاره زندگی را سر کشیده ای

 

  نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 1 AM  توسط من  | 
چیزی نگو

چیزی نپرس

بگذارم در اشک خودم غرق شوم

حودت را خفه کن

خودت که باشی

شرمندگی و شماتت است

چرا چیزی برای شناختن نداری

چرا چیزی برای دوست داشته شدن نداری

چرا چیزی برای خواستن نداری

تقصیر من است

عادت کرده ام همه چیز تقصیر من باشد

بگذار باشد

عادت کرده ام با لبخند جنازه ام را بدوش بکشم

در دل بگریم

و زانوانم لرزان باشد

و بشنوم که قوی هستم

اما سکه ای خرد بر جنازه ام پرت نکنند

  نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 1 AM  توسط من  | 
 

خواستم دنیایم را به اندازه تو کوچک کنم

نزدیک بود از خفگی بمیرم

  نوشته شده در  2 Jan 2009ساعت 5 AM  توسط من  |